سایه های مفرغی
نوشته های برزخی
«سهم من» سهم من از تمام چیزهای خوب دنیا تو بودی ای تمام دلخوشی خوابهای کوتاه و طلاییام! ... خانه چیزی کم دارد انگار فقط تو بلد باشی روی شیشهی بخار گرفتهی این زندگی انگشت بکشی و بنویسی: «باران!» ... از حالا تا بیقراری دیدار تا فردایی که دلدل میکند برای آمدن و نیامدن جاده بوی قدمهای تو را میدهد طعم بوسه در باران بوی زلف پریشان در باد. خواستی بیایی با خودت آئینه بیاور تا همه چیزمان دو برابر شود. «تنهایی» درهی عمیق تنهاییام را هیچ آغوشی پُر نخواهد کرد دستان یخزدهام با هیچ "ها"یی گرم نخواهد شد ... من فکر میکنم درخت ایستادهاش خوب است همچنان که صخره همچنان که مرد؛ با تمام تیرگی دنیا و انباشتگی درد. درخت ایستادهاش خوب است. هفتاد و هشتمین روز پاییز 90
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


